دانلود کنید

تصاویر کارهای خنده داری که فقط ما ایرانی های می کنیم!
|
تفاوت زن و مرد؟؟
پرداخت صورتحساب میز:
وقتی صورتحساب را می آورند، با اینکه کلا 15هزار تومان شده، بابک، سامان، آرش و مهرداد هر کدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میکنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.
پول:
یک مرد 2000 هزار تومان برای یک جنس 1000 تومانی مورد نیازش می پردازد. یک زن 1000 تومان برای یک جنس 2000 تومانی که نیازی به آن ندارد می پردازد.
بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی که یک مرد بعد از آن بگوید، شروع یک بگو مگوی دیگر خواهد بود
آینده:
یـک زن تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است. یک مرد تا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود.
موفقیت:
یــک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میکند درآمد داشته باشد. یک زن موفق کسی است که بتواند چنین مردی را پیدا کند.
دست خط:
خواندن متنی که توسط یک زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد ترکتان کند، در انتهای یادداشت یک شکلک در انتها آن میکشد.
خواروبار:
یک زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یک مرد آنقدر صبر میکند تا محتویات یخچال ته بکشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را که خوب بنظر برسر می خرد.
بیرون رفتن:
وقتی مردی میگوید که برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی برای بیرون رفتن حاضر است. وقتی زنی میگوید که برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود.
گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میکنند.
آینه:
مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چک میکنند. زنان بامزه اند، آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میکنند -- آینه، قاشق، پنجره های فروشگاه، برشته کننده ها،...
تلفن:
مردان تلفن را به عنوان یک وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای کوتاه و ضروری به دیگران در نظر میگیرند. یک زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با هم شروع به صحبت کنند.
فرزند:
یک زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دکتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزدیک و صمیمی، قرارهای رمانتیک، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و رویاها. یک مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد کم سن و سال هم در خانه زندگی میکنند.
عروسی:
هنگام یاد کردن از عروسی ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت میکنند، مردان درباره "میهمانی های دوران مجردی."
به بهانه سالگرد حماسه 9 دی
دلنوشته پسر شهید قدیانی به میرحسین موسوی
فکرش را هم نمیکردم که سرانجام انتظار دیدارم با میرحسین بدینجا ختم شود ولی من نه میرحسین که حامیانش را به جای روز روشن در شب تاریک مشاهده
کردم؛ آنجا که جای دست دوستی نخستوزیر دوران جنگ، سنگی سنگین به سنگینی
انتظار ۲۰ ساله، فرق سرم را شکافت، مرا بیهوش کرد تا ضربات سنگهای دیگر
جسم نحیفم را بیش از این نیازارد. اما جناب موسوی! اگر سنگ دوستانت بر جسم و جان خراش آورد، امان از حرفهایت، بیانیههایت، شاخ و شانه کشیدنهایت و خندههای شیطانی آن سوی آب که روح را آزرد و بی تاب و مجروح کرد. جناب میرحسین! دوست داشتم در فضایی مهربانانهتر با تو سخن بگویم. قرارمان این نبود ولی تو قرارمان را بهم زدی، با حرفهایت و سنگهای اطرفیانت.
قصه آن شب را میخواهی بدانی؟… شاید برایت مهم نباشد اما قصه آن شب، متن
شکایت من از توست. تو متهم هستی به ریختن خون فرزند یک شهید. من هم رهایت
کنم، مادر بزرگم دستبردار نیست. آخر من تنها یادگار فرزند شهیدش هستم…
میدانی، تا همین امروز اعتراضات مدنی تو به قیمت جان چه بیگناهانی تمام
شده است؟! جانباز دوران جنگ را طرفداران تو و نه بعثیهای خبیث، باز
جانباز کردهاند. این ننگ را کجا میخواهی ببری، آقای نخستوزیر دوران
جنگ؟! بنده خدا رضا برجی حق دارد از تو بپرسد که: «روی خون چند نفر
میخواهید رئیسجمهور شوید؟!»
***
دوشنبه شب، همان شبی که تو غروبش به بهانه بیانیه، فرمان آشوب دادی، همان
شبی که تو بعد از این فرمان به دامان خانه بازگشتی و در آشیانه آرام
گرفتی، میلیشیای دموکراسی، ناشیانه به جان ملت افتاد و تنها در خیابان
آزادی، هفت نفر را به شهادت رساند. در آن شب که تب آتش و دود بالا گرفته
بود، دوستانت بوی باروت میدادند. اعتراضشان مدنی بود اما بوی خون
میداد. گنگ خواب دیده شده بودند. حجاریان که گفته بود؛ اصلاحات خون
میخواهد! چرا تعارف کنیم. تو مشکلت احمدینژاد نیست. در سر نه سودای
اصلاحات، که خیال کودتای مخملین داشتهای. حداقل رفتار و گفتارت که این
را میرساند. در دل چه میاندیشیدی، خدا عالم است اما باز هم خدا عالم
است که با امثال ساسی مانکن نمیتوان انقلاب کرد.
امر گاهی بر آدم مشتبه میشود. اشتباهی گمان میکند که کار تمام است. این
گمان سنگ به دستان هوادار تو بود. البته همه هواداران تو را با یک چوب
نمیرانم. عقلای شان خوب مردمی هستند. هرچند که بعید میدانم که دگربار
به تو روی خوش نشان بدهند و رای بدهند. تو حتی صدای مسیح مهاجری را هم
درآوردی! در سرمقاله جمهوریاسلامی خطاب به تو با عتاب و بعد از کلی حساب
و کتاب نوشته بود: چرا وقتی ولایتفقیه و شورای نگهبان را قبول
نداشتهاید، اصولا نامزد انتخابات شدهاید؟ اما از صفحات کاغذی به کف
خیابان برگردیم. خس و خاشاکی که به اسم تو، دنبال رسم براندازی بودند، با
خود میپنداشتند که این ظلمت و تاریکی، همیشگی است اما نیک که بنگری ره
افسانه زده بودند. سحر نزدیک بود. نماز آدینه را دیدی؟ زیارت قبول!
میدانم در آن نماز نبودی. سرباز انقلاب بودن، لیاقتی میخواهد که خدا
سعادتش را برای همیشه به آدمی نمیدهد. خواه مرجع تقلید باشی، خواه
قائممقام رهبری. بزرگتر از شما بودند کسانی که میخواستند بر صورت
خورشید، خاک بپاشند. سرنوشتشان را تو بهتر از ما میدانی… و خوب میدانی
که قرارمان این نبود،تو قرارمان را بهم زدی، با حرفهایت و سنگهای
اطرافیانت. چه بسیار که از در نصیحت به تو میگویند: به سیم آخر زدهای
اما هنوز دیر نشده! جناب موسوی! معمولا رسم روزگار بر این است که زود،
دیر میشود. تو قبل از آنکه بخواهی با پاپس کشیدن،منت بر نظام و ملت
بگذاری، اول باید جواب این خونها را بدهی. قهرمانبازی بماند برای بعد.
***
دوشنبه شب، من بیآنکه عضو نیروی انتظامی باشم، دوشنبهشب، من بیآنکه
عضو بسیج باشم، راهی خانه بودم اما نمیدانستم که خانه رفتنم جرم بود. من
نه سپاهیام، نه مدعیام که حزباللهیام و نه هیچ، الا فرزند یک شهید.
بیش از ۱۰ سال سابقهکار مطبوعاتی دارم و تاکنون یاد ندارم اشارهای به
این کرده باشم که فرزند شهید هستم. اما از آنجا که شما وقتی حال و روز
امروز خود را خراب میبینید از نخستوزیریتان در دوره جنگ مایه
میگذارید، چه باک اگر دیگران بدانند مرا هم با همان دوره عهد و پیمانی
ناگسستنی است! اما این ننگ را کجا میخواهی ببری، آقای نخستوزیر دوران
جنگ، که همه قاتلان پدر من و تمام دشمنان شهدا پشت شما درآمدهاند؟
همان کسانی که به صدام دستور کشتن پدر مرا دادند این روزها برای تو دست
میزنند! همان کسانی که حاجاحمد متوسلیان، این حیدر کرار سپاه خمینی
(ره) را به اسارت بردند، این روزها در مدح تو شعر میخوانند! همان
منافقینی که در مرصاد نقشه فتح تهران را کشیده بودند، این روزها با تو
ابراز همدردی میکنند! فرح پهلوی و فرزند شاه مخلوع را با تو چه نسبتی
است؟ چه شده که شیمون پرز به طرفداری از تو برخاسته؟ اینها که روزگاری
مقابل همه ما، تاکید میکنم همه ما، صفآرایی کرده بودند، اینک پشت سر تو
سنگر گرفتهاند. راستش را بگو این ۲۰ سال با خودت چه کردهای؟ تو عوض
شدهای یا آنها؟ نه به آن سکوت ۲۰ سالهات، نه به این همه هیاهو. نه به
آن تفریط، نه به این افراط. راستی! فریادت هم مثل سکوتت، مشکوک و معنادار
است. البته قرارمان این نبود ولی تو قرارمان را بهم زدی؛ با حرفهایت و
سنگهای اطرافیانت.
***
جناب میرحسین!
نظامی که خمینی پایه آن را گذاشت و خامنهای ادامه دهنده راهش است،
دوستانی دارد و دشمنانی. نه هر کسی برای این دوستی، سزاوار است و نه هر
ناکسی برای این دشمنی لایق. امثال شما شاید روزگاری دستی در سپاه دوست
داشتهاید و لیکن امروز نه آنگونه است که با داد و بیداد و فریاد مبدل به
دشمن نظام شوید. جمهوری اسلامی، جمهوری مقدسی است که خبیثترین شیاطین
عالم دشمن آنند؛ صهیونیستها، سران شیطان بزرگ، ابر سرمایهداران عرصه
رسانه و… پس با این خودنماییها، بیزحمت خودتان را دشمن نظام جا نزنید.
علی(ع) را دشمنی سزاست همچون عمروعاص و معاویه. ابن ملجمها و قطامها
گرچه در تقاطع براندازی، با سران کفر به یک نقطه مشترک میرسند اما امثال
پسر ملجم و…، حقیرتر از آنند که دشمن ابوتراب لقب گیرند. چنین افرادی بیش
از آنکه دشمن علی باشند، آلت دست دشمن اصلیاند. نه! نظام در شناخت دوست
و دشمن اشتباه نمیکند. ما یک «خودی» داریم و یک «غیر خودی» و این وسط
هستند کسانی که نقششان بیشتر از «نخودی» نیست. نخودیها نه به سکوتشان
اعتباری هست نه به فریادشان. اما هم سکوتشان و هم فریادشان قند در دل
دشمن آب میکند و دشمن را به یک چیزهایی امیدوار. بیچاره دشمن! بیچاره
رئیسجمهور آمریکا که باز هم به امید خبرهایی از ایران نشست اما از
کودتای مخملین، طرفی نبست.
این ننگ را به کجا میخواهی ببری، آقای نخستوزیر دوران جنگ! تو امروز
رایحه دوران امام را میدهی یا بوی خباثتهای شیطان بزرگ را؟ تو امروز،
چیزی از دیروز خود باقی نگذاشتی. آمریکا، انگلیس و اسرائیل، آنقدر از تو
خوبی دیدهاند که گناه با امام بودنت را و گناه انقلابی بودنت را و گناه
۸ سال نخستوزیری دوران جنگت را بخشیدهاند. از نظر اوباما تو دیگر پاک
پاکی!… و این یعنی اینکه قرارمان این نبود، قرارمان را تو بهم زدی، با
حرفهایت و سنگ و تیغهای اطرافیانت. همان سنگ که پدران بسیاری را داغدار
عزیزانشان کرد و بر سر من نیز نشانهای گذاشت.
گفت: به کسی که جرمش آتش است، به خاکستر قناعت کردهاند، چه جای شکایت
است. شکایتی از محضر دوست نیست. جان امثال من چه ارزشی دارد که برای یار
خراسانی، قربانی شود. ما اما گریبان آنهایی را که به صورت خورشید، خاک
میپاشند، رها نخواهیم کرد؛ پس بسمالله
اینجا تهران پایتخت انقلاب اسلامی 9 دی 1388
محل کار ما نزدیکیهای مصلاست و بزرگراه مدرس از پنجره اتاق کار اغلب بچهها معلوم است. چهارشنبه هنوز ساعت، نیم ساعتی به ۳ فاصله داشت که من وقتی نگاهی به «مدرس» انداختم و مسیر شمال به جنوب را که به میدان ۷ تیر ختم میشود نظاره کردم، مطمئن شدم از همین جا پیاده اگر به راهپیمایی بروم خیلی راحتترم. نیازی هم به این نخواهد بود که ۲ ساعت بگردم تا شاید برای ابوطیارهام جای پارکی پیدا کنم. تازه! از شر ترافیک هم راحت میشدم. سر همین راهپیمایی، برای من، نه از مسیرهای ششگانه، که از پیادهرو بزرگراه مدرس، تقاطع خیابان پاکستان شروع شد. ساعت، ۳ یک ربع کم بود که به میدان ۷ تیر رسیدم. در این میدان اما چه بسیار که چون من ترجیح داده بودند پیاده، این مسیر طولانی تا میدان انقلاب را طی کنند. دروغ ننوشته باشم، کمی خسته شده بودم و خیلی آهسته در پیادهرو حاشیه میدان در حرکت بودم که گوش تیز کردم تا صحبت ۲ نفری که جلوی مغازههایشان ایستاده بودند را بشنوم؛ امروز راهپیمایی «اینها»(!)ست، نیازی نیست مغازه را ببندیم. خدا را شکر کردم که راهپیمایی «ماها» (!) را مخل امنیت کسب و کارشان ندانستهاند. انصافا ما مشتهایمان گره کرده بود اما دست هیچ
کداممان سنگ نبود. دل خون ما آتش گرفته بود ولی هیچ جا را آتش نزدیم. هلهله نکشیدیم، سوت و کف نزدیم. زورمان را به رخ سطحهای زباله نکشیدیم. دلمان شکسته بود اما میلههای خیابانی را نشکستیم… آری! داشتم به جملههای همین گزارش فکر میکردم که خود را در خیابان کریمخان، سر خردمند دیدم. لحظاتی ایستادم و خیره شدم به همان جایی که حاتمیکیا، آژانس شیشهای را ساخته بود. طرفه حکایتی است؛ موتوریها باز آمده بودند تا از «عباس» حمایت کنند. دودشان هم کاری با ریه حاج کاظم نداشت. موتوریها خودشان خیبری بودند؛ اهل هور، اهل نی، اهل آب… و من اضافه میکنم اهل انقلاب.
*** روی پل کریمخان، دیگر ماشینها یارای حرکت نداشتند. ساعت را نگاه کردم. ۵ دقیقه از ۳ گذشته بود. مردم ترجیح داده بودند از همان روی پل، از ماشینها پیاده شوند و راهپیمایی خود را شروع کنند. بندهخدا رانندههایی که میخواستند در آن ازدحام، پل را رد کنند و جایی برای پارک پیدا کنند. سر خیابان ویلا دیگر همهچیز رنگ و بوی راهپیمایی داشت. با اینکه از قبل گفته شده بود از این سمت، راهپیمایی از میدان ولیعصر(عج) شروع میشود ولی مردم، هم دوست را مات و مبهوت کرده بودند و هم دشمن را. راستش نه شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی فکر این جمعیت را کرده بود، نه «سیانان» و« بیبیسی». سر خیابان حافظ، جماعتی از خانمها شعار میدادند: «فلانی فلانی! خیال نکن ما زنیم، تو دهنت میزنیم» چندتاییشان هم خطاب به «تاجر ورشکسته»، شعارهایی میدادند که ما چون بنا نداریم روزنامهمان بسته شود، بیخیال مصرع دومش میشویم. از میدان ولیعصر(عج) به طرف چهارراه ولیعصر، دیگر حتی حرکت برای عابر پیاده هم سخت شده بود. نکته جالب، شور و شوق و ذوق مردم بود. کمتر کسی با دست خالی به تظاهرات آمده بود. به غیر از آنهایی که پلاکاردهای رسمی دستشان بود، بسیاری از مردم با بهره از ذائقه خود متنهایی نوشته بودند و نقاشیهایی کشیده بودند. شعارهای غالب مردم قبل از رسیدن به چهارراه ولیعصر، اینها بود: «آشوبگر عاشورا، اعدام باید گردد» و «لعن علی عدوک یا حسین… (هم الان می نویسم؛ خاتمی و کروبی و میرحسین که اینجا وطن امروز نیست؛ قطعه ۲۶ است) ». اما در کنار این شور، شعور هم موج میزد. برخی از جوانان که احتمالا دانشجو بودند، بیاناتی از
حضرت امام(ره) را روی پلاکاردها در دست گرفته بودند که معلوم میکرد از نظر پیر جماران، افراد هتاک و سرانی که به آنها خط میدهند، نه خطاکارانی قابل بخشش که محاربانی هستند شایسته سرزنش. در چهارراه ولیعصر جوانی که موهایش تا شانه میرسید، روی کاغذ نوشته بود: «آقای موسوی! من [...]خوردم که بهت رای دادم» و در همین حین که بازار عکس و فیلم داغ بود یکی خوشمزگی کرد و از مردم خواست تا برای «حر زمانه» صلوات بفرستند. تراکم
جمعیت از چهارراه ولیعصر تا خیابان فلسطین به حدی بود که بسیاری از مردم ترجیح داده بودند روی جدول کنار پیادهرو بنشینند. در این حدفاصل به هیچوجه صدای سخنران اصلی مراسم شنیده نمیشد و هرچه بود همان شعارهای مردم بود. شعارهایی که پر از خشم مقدس عاشورایی بود. من یادم نمیآید که به عمرم شبیه این تظاهرات را دیده باشم. حتی ۲۳ تیر ۷۸ که آنجا هم ملت غوغا کرد و حماسه آفرید و از قضا آن روز هم چهارشنبه بود، باز در برابر این سیل خروشان، چیزی شبیه هیچ بود. خوب شد که ساعتی پس از مراسم، جناب
صفار هرندی را در جمعی دیدم. صفار میگفت: «این راهپیمایی، تداعیگر تظاهرات عاشورای سال ۵۷ بود و من همیشه در این حسرت مانده بودم که آیا آن حماسه تاریخی باز هم تکرار میشود یا نه و امروز جمعیت مردم و کیفیت بیمثال حضور ملت چیزی از عاشورای سال ۵۷ کم نداشت». البته صفار تنها آمار خیابانهایی را داشت که در آن حضور داشت و الا وقتی در سیما و از بالا جمعیت نشان داده شد، نمیگفت؛ “امروز حتی میخواهم بگویم بهتر بود از آن تظاهرات!” *** جلوی سینما سپیده که رسیدم دیدم مادر شهیدان رحمتی، عکسهای
مرتضی و مجتبی را در دست گرفته و نشسته روی پلههای سینما. ۷۸ ساله است این پیرزن که همه «عمه خانم» صدایش میزنند. عمه خانم به من میگفت: یادش بخیر! عاشورای سالی که انقلاب شد، مجتبی و مرتضی را هم آورده بودم. من امروز وقتی جوانها شعار میدادند، مرگ بر فلانی، یاد جگرگوشههای شهیدم افتادم که میگفتند مرگ بر شاه! بعد «عمه خانم» گفت: شاه هم مثل اینها بود، خودش غد و دیکتاتور بود ولی ولایتفقیه را دیکتاتور میدانست. این همه دم از
مردم میزنند، خب این هم مردم! اگر مرد بودند میآمدند میان مردم تا ما در همین خیابان، محاکمهشان میکردیم.
حسین قدیانی
دست در دست هم دهيم به مهر دانشكده خويش را كنيم آباد
يكشنبه ۱۲ ارديبهشت
















سلام به دوستان و بازدید کننده های محترم .این وبلاگ برای آشنایی بیشتر با رشته فیزیوتراپی و حمایت از طرح دکترای حرفه ای فیزیوتراپی و تبادل اطلاعات طراحی شده.امیدواریم با نظرات خودتون مارو در هرچه بهتر شدن این وبلاگ یاری کنید.